اینو یکی می گفت ...   

مرگ را پروای ان نیست که به انگیزه ایی اندیشد

 اینو یکی می گف که سر پیچ خیابون وایساده بود

زندگی را فرصتی ان قدر نیست که در ایینه به قدمت خویش بنگرد یا از لبخند و اشک یکی را سنجیده

گزین کند

اینو یکی می گفت که سر سه راهی وایساده بود

عشق را مجالی نیست حتی آن قدر که بگوید برای چه دوست ات دارد

والاهه این ام یکی دیگه می گف

سرو لرزونی که راست وسط چار راه هرور باد وایساده بود.

 

احمد شاملو

لینک
یکشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳٩۱ - عبدالله زراعت پیشه

   ای عجب، دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول   

الحذَر! ای غافلان! زین وحشت‌آباد الحذر

الحذَر! ای عاقلان! زین مُرده آباد الحذَر

ای عجب، دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول

زین هواهای عَفَن، زین آب‌های ناگوار

عرصه‌ای نادلگشا و بقعه‌ای نادلپسند

قرصه‌ای ناسودمند و شربتی ناسازگار

مرگ در وی حاکم و آفات، در وی پادشاه

ظلم در وی قهرمان و فتنه، در وی پیش کار

امن در وی مستحیل و عدل در وی ناامید

کام در وی ناروا، راحت در او ناپایدار

ماه را ننگ محاق و مِهر را نقص کسوف

خاک را عیب زُلازل، چرخ را رنج دوار

مهر را خفاش دشمن، شمع را پروانه خصم

جهل را بر دست تیغ و، عقل را بر پای خار

شیر را از مور صد زخم، اینت انصاف ای‌جهان

پیل را از پشه صد رنج، اینت عدل ای روزگار

نرگسش بیمار بینی، لاله‌اش دل‌سوخته

قنچه‌اش دلتنگ یابی و بنفشه سوگوار

دین تو رای ضعیف و ظلم چون دستت قوی

امن چون نانت عزیز و عدل چون عرض تو خوار

گه ز مال طفل می‌زن لوت‌های معتبر

گه ز سیم بیوه میخر جامه‌های نامدار

آخر اندر عهد ِ تو این قاعدت شد مستمر

در مدارس زخم چوب و در معابر گیرودار

وجه مخموری تو بر بوریای مسجد است

وز مسلمانی خویش آنگه نگردی شرمسار؟

تا کی این راه مزور، راه باید رفت راه

تا کی این کار مزخرف، کار باید کرد کار

 

جمال‌الدین محمد اصفهانی

 

 

لینک
سه‌شنبه ۱۳ دی ،۱۳٩٠ - عبدالله زراعت پیشه

   کهن بوم و بر ...   

ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم

ترا، ای کهن بوم و بر دوست دارم

ترا، ای کهن پیر جاوید برنا

ترا دوست دارم، اگر دوست دارم

ترا، ای گرانمایه، دیرینه ایران

ترا ای گرامی گهر دوست دارم

ترا، ای کهن زاد بوم بزرگان

بزرگ آفرین نامور دوست دارم

هنروار اندیشه ات رخشد و من

هم اندیشه ات، هم هنر دوست دارم

اگر قول افسانه، یا متن تاریخ

وگر نقد و نقل سیر دوست دارم

اگر خامه تیشه ست و خط نقر در سنگ

بر اوراق کوه و کمر دوست دارم

وگر ضبط دفتر ز مشکین مرکب

نئین خامه، یا کلک پر دوست دارم

گمان های تو چون یقین می ستایم

عیان های تو چون خبر دوست دارم

هم اورمزد و هم ایزدانت پرستم

هم آن فره و فروهر دوست دارم

بجان پاک پیغمبر باستانت

که پیری است روشن نگردوست دارم

گرانمایه زرتشت را من فزونتر

ز هر پیر و پیغامبر دوست دارم

بشر بهتر از او ندید و نبیند

من آن بهترین از بشر دوست دارم

سه نیکش بهین رهنمای جهان ست

مفیدی چنین مختصر دوست دارم

ابر مرد ایرانئی راهبر بود

من ایرانی راهبر دوست دارم

نه کشت و نه دستور کشتن به کس داد

ازینروش هم معتبر دوست دارم

من آن راستین پیر را، گرچه رفته ست

از افسانه آن سوی تر، دوست دارم

هم آن پور بیدار دل بامدادت

نشابوری هورفر دوست دارم

فری مزدک، آن هوش جاوید اعصار

که ش از هر نگاه و نظر دوست دارم

دلیرانه جان باخت در جنگ بیداد

من آن شیر دل دادگر دوست دارم

جهانگیر و داد آفرین فکرتی داشت

فزونترش زین رهگذر دوست دارم

ستایش کنان مانی ارجمندت

چو نقاش و پیغامور دوست دارم

هم آن نقش پرداز ارواح برتر

هم ارژنگ آن نقشگر دوست دارم

همه کشتزارانت، از دیم و فاراب

همه دشت و در، جوی و جر دوست دارم

کویرت چو دریا و کوهت چو جنگل

همه بوم و بر، خشک و تر دوست دارم

شهیدان جانباز و فرزانه ات را

که بودند فخر بشر دوست دارم

به لطف نسیم سحر روحشان را

چنانچون ز آهن جگر دوست دارم

هم افکار پرشورشان را، که اعصار

از آن گشته زیر و زبر دوست دارم

هم آثارشان را، چه پندو چه پیغام

و گر چند، سطری خبر دوست دارم

من آن جاودنیاد مردان، که بودند

بهر قرن چندین نفر دوست دارم

همه شاعران تو و آثارشان را

بپاکی نسیم سحر دوست دارم

ز فردوسی، آن کاخ افسانه کافراخت

در آفاق فخر و ظفر دوست دارم

ز خیام، خشم و خروشی که جاوید

کند در دل و جان اثر دوست دارم

ز عطار، آن سوز و سودای پر درد

که انگیزد از جان شرر دوست دارم

وز آن شیفته شمس، شور و شراری

که جان را کند شعله ور دوست دارم

ز سعدی و از حافظ و از نظامی

همه شور و شعر و سمر دوست دارم

خوشا رشت و گرگان و مازندرانت

که شان همچو بحر خزر دوست دارم

خوشا حوزه شرب کارون و اهواز

که شیرینترینش از شکر دوست دارم

فری آذر آبادگان بزرگت

من آن پیشگام خطر دوست دارم

صفاهان نصف جهان ترا من

فزونتر ز نصف دگر دوست دارم

خوشا خطه نخبه زای خراسان

ز جان و دل آن پهنه ور دوست دارم

زهی شهر شیراز جنت طرازت

من آن مهد ذوق و هنر دوست دارم

بر و بوم کرد و بلوچ ترا چون

درخت نجابت ثمر دوست دارم

خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت

که شان خشک و تر، بحر و بر دوست دارم

من افغان همریشه مان را که باغی ست

به چنگ بتر از تتر دوست دارم

کهن سغد و خوارزم را، با کویرش

که شان باخت دوده ی قجر دوست دارم

عراق و خلیج تو را، چون وَراَزورد

که دیوار چین راست در دوست دارم

هم اران و قفقاز دیرینه مان را

چو پوری سرای پدر دوست دارم

چو دیروز افسانه، فردای رویات

بجان این یک و آن دگر دوست دارم

هم افسانه ات را، که خوشتر ز طفلان

برو یاندم بال و پر دوست دارم

هم آفاق رویائیت را؛ که جاوید

در آفاق رویا سفر دوست دارم

چو رویا و افسانه، دیروز و فردات

بجای خود این هر دو سر دوست دارم

تو در اوج بودی، به معنا و صورت

من آن اوج قدر و خطر دوست دارم

دگر باره برشو به اوج معانی

که ت این تازه رنگ و صوردوست دارم

نه شرقی، نه غربی، نه تازی شدن را

برای تو، ای بوم و بر دوست دارم

جهان تا جهانست، پیروز باشی

برومند و بیدار و بهروز باشی

مهدی اخوان ثالث

لینک
چهارشنبه ٢ آذر ،۱۳٩٠ - عبدالله زراعت پیشه

   آخر شاهنامه ... که روزی قرار بر خوش بودنش بود   

 

 

این شکسته چنگ بی قانون

رام چنگ چنگ شوریده رنگ پیر

گاه گوئی خواب می بیند

خویش را در بارگاه پر فروغ مهر

طرفه چشم انداز شادو شاهد زر تشت

یا پریزادی چمان سرمست

در چمن زاران پاک و روشن مهتاب می بیند

روشنی های دروغینی –کاروان شعله هlای مرده درمرداب-

برجبین قدسی محراب می بیند

یاد ایام شکوه فخر و عصمت را می سراید شاد

قصه غمگین غربت را :

هان کجاست

پایتخت این کج آئین قرن دیوانه ؟

با شبان روشنش چون روز

روز های تنگ و تارش چون شب اندر قعر افسانه

با قلاع سهمگین سخت وستوارش

با لئیمانه تبسم کردن دروازه هایش سردو بیگانه

هان کجاست ؟

پایتخت این دژ آئین قرن پر آشوب قرن شکلک چهر

بر گذشته از از مدار ماه

لیک بس دور از قرار مهر

قرن خون آشام

قرن وحشناک تر پیغام

کاندران با فضله موهوم مرغ دور پردازی

چار رکن هفت اقلیم خدارا در زمانی بر می آشوبد

هر چه هستی ،هر چه پستی ،هر چه بالائی

سخت می کوبند

پاک می روبند

هان کجاست

پایتخت این بی آزرم وبی آئین قرن

کاندران بی گونه ای مهلت

هر شکوفه تازه رو بازیچه بادست

همچنان که حرمت پیران میوه خویش بخشیده

عرصه انکار و وهن وغدر و بیدادست

پایتخت این قرنی

کو؟

بر کدامین بی نشان قله است

در کدامین سو ؟

دید بانان را بگو تا خواب نفریبد.

بر چکاد پاسگاه خویش دل بیدار و سر هشیار

هیچشان جادوئی اختر

هیچشان افسون شهر نقره مهتاب نفریبد

بر بکشتیهای خشم بادبان از خون

ما برای فتح سوی پایتخت قرن می آئیم

تا که هیچستان نه توی فراخ این غبار آلودبیغم را

با چکاچک مهیب تیغهامان ،تیز

غرش زهره دران کوسهامان ،سهم

پرش خارا شکاف تیر هامان ،تند

نیک بگشائیم

شیشه های عمر دیوان را

از طلسم قلعه پنهان ،‌ز چنگ پاسدارن فسونگر شان

جلد بربائیم .

بر زمین کوبیم .

ور زمین – گهواره فرسوده آفاق –

دست نرم سبزه هایش را به پیش آرد

تا که سهم از ما نهان دارد

چهره اش را ژرف بشخاییم

ما

فاتحان قلعه های فخر تاریخیم

شاهدان شهرهای شوکت هر قرن

ما

یادگار عصمت غمگین اعصاریم

ما راویان قصه های شاد وشیرینیم

قصه های آسمان پاک

نور جاری آب

سرد تاری ، خاک

قصه های خوشترین پیغام

از زلال جویبار روشن ایام

قصه های بیشه انبوه ، پشتش کوه ،پایش نهر .

قصه های دست گرم دوست در سب های سرد شهر

ما کاروان ساغر و چنگیم

لولیان چنگمان افسانه گوی زندگیمان ، زندگیمان شعرو افسانه

ساقیان مست مستانه

هان کجاست پایتخت قرن ؟

ما برای فتح می آییم ؟

تا که هیچستان ش بگشائیم

این شکسته چنگ محال اندیش

نغمه پرداز حریم خلوت پندار

جاودان پو شیده از اسرار

چه حکایت ها که دارد روزو شب با خویش

 

ای پریشان گوی مسکین !پرده دیگر کن

پور دستان جان ز چاه نا برادر در نخواهد برد

مرد ،مرد ،مرد .

داستان پور فرخزاد راسر کن

آنکه گوئی ناله اش از قعر چاهی ژرف می آید

نالد و موید

موید و گوید :

آه ! دیگر ما

فاتحان گوژپشت وپیر را مانیم

بر بکشتی های موج بادبان از کف

دل به یاد بره های فرهی ،در دشت ایام تهی ،بسته .

تیغهامان زنگ خورد و کهنه و خسته

کوسهامان جاودان خاموش

تیر هامان بال بشکسته .

ما

فاتحان شهرهای رفته بر بادیم

با صدائی ناتوانتر زانکه بیرون آید از سینه

راوان قصه های رفته از یادیم

کس به چیزی یا پشیزی ،بر نگیرد سکه هامان را

گوئی از شاهی ست بیگانه .

یا زمیری دود مانش منقرض گشته

گاهگه بیدار خواهم شد زین خواب جادوئی

همچو خواب همگنان غار

چشم می مالیم و می گوئیم :انک ،طرفه قصر زرنگار صبح شیرین کار

لیک بی مرگ است دقیانوس .

وای ،وای،افسوس .

 

 مهدی اخوان ثالث ( آخر شاهنامه)

لینک
شنبه ۱٤ آبان ،۱۳٩٠ - عبدالله زراعت پیشه

       

آزادگی افسرد
بیایید بیایید ...

 
لینک
سه‌شنبه ٢٢ شهریور ،۱۳٩٠ - عبدالله زراعت پیشه

       

وارطان

بهار ، خنده زد و ارغوان شکفت

در خانه ، زیر پنجره ، گل داد یاس پیر

دست از گمان بدار

با مرگ نحس پنجه میفکن

بودن به از نبود شدن خاصه در بهار...

وارطان سخن نگفت ؛

سرافراز ، دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت...

وارطان سخن بگو

مرغ سکوت ، جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته ست

وارطان سخن نگفت ؛ چوخورشید

از تیرگی درآمد و در خون نشست و رفت...

وارطان سخن نگفت

وارطان ستاره بود

یک دم در این ظلام درخشید و جست و رفت...

وارطان سخن نگفت

نازلی بنفشه بود ، گل داد و مژده داد:

"زمستان شکست" و رفت...

 

لینک
سه‌شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸۸ - عبدالله زراعت پیشه

       

هوشنگ ابتهاج

ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟

یا گرفته است هنوز ؟

من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آفتابی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نیانداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی در خاطرمن
گریه می انگیزد

ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون ‌آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید؟
که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ بر داغ می افزاید ؟

ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
ارغوان خوشه خون
بامدادان که کبوترها
بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من


لینک
شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۸ - عبدالله زراعت پیشه

       

 

شب است و چهره میهن سیاهه

نشستن در سیاهیها گناهه

تفنگم را بده تا ره بجویم

که هر که عاشقه پایش به راهه

برادر بیقراره

برادر شعلهواره

برادر دشت سینهش لاله زاره.

شب و دریای خوف انگیز و توفان

من و اندیشه های پاک پویان

برایم خِلعت و خنجر بیاور

که خون میبارد از دلهای سوزان

برادر، نوجوونه

برادر، غرق خونه

برادر، کاکُلش آتشفشونه.

تو که با عاشقان درد آشنایی

تو که همرزم و همزنجیر مایی

ببین خون عزیزان را به دیوار

بزن شیپور صبح روشنایی.

برادر بیقراره

برادر نوجوونه

برادر شعله واره

برادر غرق خونه

برادر کاکلش آتشفشونه


اصلان اصلانیان


لینک
دوشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸۸ - عبدالله زراعت پیشه

       

از اینجا گوش کنید ...

 

سوگواران تو امروز خموش اند همه

که دهان های وقاحت به خروش اند همه

گر خموشانه به سوگ تو نشستند، رواست

زان که وحشت زده ی حشر وحوشند همه

آه از این قوم ریایی که درین شهر دو روی

روزها شحنه و شب باده فروش اند همه

باغ را این تب روحی به کجا برد که باز

قمریان از همه سو خانه به دوش اند همه

ای هران قطره ز آفاق هران ابر، ببار!

بیشه و باغ به آواز تو گوشند همه

گرچه شد میکده ها بسته و یاران امروز

مهر بر لب زده وز نعره خموشند همه٬

به وفای تو که رندان بلاکش فردا

جز به یاد تو و نام تو ننوش اند همه.

 

شفیعی کدکنی

لینک
شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۸ - عبدالله زراعت پیشه

       

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
نیست یکدم شکند خواب به چشم کس ولیک
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

نگران با من استاده سحر.
صبح میخواهد از من
کز مبارک دم او آورم این قوم به جان باخته را بلکه خبر.
در جگر لیکن خاری
از ره این سفرم می شکند.

نازک آرای تن ساق گلی
که به جان اش کشتم
و به جان دادم اش آب.
ای دریغا! به برم می شکند.

دست ها می سایم
تا دری بگشایم.
بر عبث می پایم
که به در کس آید.
در و دیوار به هم ریخته شان
بر سرم می شکند.

می تراود مهتاب
می درخشد شب تاب
مانده پای آبله از راه دراز
بر دم دهکده مردی تنها
کوله بارش بر دوش
دست او بر در، می گوید با خود:
غم این خفته چند
خواب در چشم ترم می شکند.

 

لینک
شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸۸ - عبدالله زراعت پیشه